سلام !
حالا که این ها رو می نویسم فقط خدا میدونه چقدر دلم برای همه ی دوستام تنگ شده . دست نوشته های زیادی دارم که آپ نکردم . شاید اگه تعداد اپ کردن های اخیرم رو ببینید بگین خدا رحم کرده . حکایت دست نوشته هام شده خاطره ی " سلام می نمایم ."
سلام می نمایم از اردوی کجور به سیسنگان شروع شد ، مسموم بودم ، مدام بچه ها حالم رو می پرسیدن ، چقدر همشون مهربون بودن " ممنون " ، برام حرف زدن سخت بود وقتی می گفتن : خوبی ؟ نای حرف زدن نداشتم . سلام می نمایم که می گفتم در می رفتن . چقدر با اون روزها فاصله گرفتم انگار یه قرن گذشته !!!
تابستونه و تنهایی تو خونه به سر آدم می زنه و چه همنشینی واسه این اوقات بهتر از کتاب و دفتر و قلم . واسه جبران تضعیف روحیه زیاد کتاب داستان می خوانم !!! کاش میشد فعلا کمش کنم .
عذاب وجدان دارم " دلم می خواد حداقل یکبار برای آزمون کارشناسی ارشد تلاشم رو بکنم ." اگه بهم نخندین سخته واسه آدم وقتی 5 سال تو خوابگاه زندگی کرده و هر روز حداقل با صد نفر سلام و علیک داشته با خلوت خونه کنار بیاد و به این سکوت عادت کنه . البته از بودن کنار خانواده راضی ام و خدا رو شکر می کنم اما اینجا کسی همسن و سال من نیست و برادرام به ترتیب هفت و چهارده سال از من کوچیکترند . بماند اینکه نداشتن خواهر خودش مصیبت غیر قابل وصفیه ، گاهی حس می کنم برای همین به خوابگاه می گفتم خانواده ی دوم من ، الهام ، مریم ، ماهیار ، شبنم ، فرشته ، آذرین ، میمنت ، سمیرا ، سمیه ، روجیار ، نصیبه ، رویا ، لیدا و... از جون دوسشون دارم و برام با خواهر هیچ فرقی نمی کنن . آخ که چه خنجری به قلبم می زنه روزهای آخر خوابگاه و گریه های بچه ها و بی احترامی کردن و دعواهاشون باهم !!! در این پنج سال یاد ندارم بچه ها تا این حد به هم بی احترامی کرده باشن . کاش این طور نمیشد . تلخ بود . تلخ تر از جشن فارغ التحصیلی که تار و پودم رو به آتیش کشید . خداییش بچه های فیزیک ساکت بودن و حرمت همه رو نگه می داشتن .
می خوام یه مدتی برم ، جای خاصی نه ، از حضور بین صفحات وبلاگ ، دوست دارم نویسنده ی درس خوانده ای باشم . تا بعد از کنکور !!!
سال اول که بودم ، هیچ آشنایی با زمین شناسی نداشتم . وقتی به دانشکده علوم اومدم و گروه زمین شناسی و فسیل ها و سنگ ها رو دیدم با حسرت گفتم : خوش به حال اینا چه کیفی می کنن . فیزیک رو دوست دارم بین درس های فیزیک بلورشناسی و لایه های نازک و مکانیک تحلیلی و ترمودینامیک رو از همه بیش تر دوست داشتم . اما خب خیلی وقته اسم ژئو فیزیک قند تو دلم آب می کنه و رویای سال اول رو تو ذهنم زنده .
اگر شد که خب خدا رو شکر که نعمت نام دانشجویی رو به این زودی ها از سر ما کم نکرد . بزرگترین آرزوی زندگیم اینه :" تا روزی که زنده ام دانشجو باشم." اگر نشد راضی ام به رضای خدا .
اینکه دوستام امسال رتبه های دلخواهشون رو نگرفتن و اینکه متقاضی این رشته زیاده و رقابت سخت و تعداد پذیرفته شدگان کم ترس تو جونم می اندازه . اگه وضعیت روحیم خوب باشه امکان قبولی هست اما اگه نه بعید می دونم چون نمی تونم تمرکز کنم .
با صمیم قلب آرزو می کنم اگر به یادم افتادید برای قبولیم دعا کنید . از همین جا باز هم به همتون سلام می رسونم و از صمیم قلبم آرزو می کنم هر جا هستین موفق باشین . " دوستتون دارم ."
